ماجرای عجیب دو زن ۹۰ ساله در بیم و امید روزهای جنگ / روزگار سلطان در هتل

ماجرای عجیب دو زن ۹۰ ساله در بیم و امید روزهای جنگ / روزگار سلطان در هتل

ماجرای عجیب دو زن ۹۰ ساله در بیم و امید روزهای جنگ / روزگار سلطان در هتل

به گزارش خبرنگار شهر، قرارمان در لابی هتل «هویزه» بود. حوالی ساعت ۱۱ پیش از نیمروز به مقصد رسیدم. درهای شیشه‌ای و خودکار هتل به رویم گشوده شد. نگاهی به هیاهوی لابی انداختم تا او را بیابم، اما پیش از آنکه جست‌وجویم به درازا بکشد، سیمای متفاوت و پرمعنایش، او را از میان سایرین متمایز کرد.

پشت دیوار شیشه‌ای، با چادری که ترکیبی از سیاهی و سفیدی بود، بر صندلی راحتی هتل نشسته بود؛ چشمانش را بسته و گویی در خوابی کوتاه و قیلوله‌وار فرو رفته بود. همین که کنارش نشستم، حضورم را حس کرد. پس از سلام و احوال‌پرسی گرم، دریافت که برای گفت‌وگویی صمیمانه آمده‌ام. خوش‌رویی‌اش در همان ابتدا مشهود بود؛ دست به کیفش برد و دو شکلات پاستیلی به سمتم گرفت. اصرار داشت که حتماً میل کنم؛ چرا که معتقد بود متبرک‌اند و از همان پاستیل‌هایی است که در دوران جنگ، به سربازان گذرنده از حوالی خانه‌اش هدیه می‌کرده است.

چین‌وچروک‌های صورتش، نقشه‌ای از یک زندگی پرفراز و نشیب و گواه امانت‌داری او در برابر دست تقدیر بود.

گوش‌هایش سنگین شده است؛ هر پرسش یا جمله‌ای را باید دوبار تکرار کنم. خودش نیز از این بابت کلافه است و توضیح می‌دهد که این کم‌شنوایی، یادگار موج انفجار موشکی است که حوالی خانه‌اش فرود آمد. با تأکیدی وسواس‌گونه می‌خواهد که کلماتش را دقیق و بی‌کم‌وکاست ثبت کنم.

او خود را «سلطان گل‌بوستان» معرفی می‌کند؛ متولد ۱۳۱۳. دوبار پیمان زناشویی بسته، اما حالا در ۹۲ سالگی نه همسری دارد و نه فرزندی. اکنون در هتل هویزه تهران اسکان داده شده و هم‌اتاقی‌اش بانویی است که روزگار، سن‌وسال آن‌ها را به هم نزدیک کرده است.

ماجرای عجیب دو زن ۹۰ ساله در بیم و امید روزهای جنگ / روزگار سلطان در هتل

سلطان آنچه بر او در زندگی، به ویژه در جنگ ۴۰ روزه گذشته را اینچنین روایت می‌کند:

«واحد مسکونی‌ام در مجتمعی پنج‌طبقه در مجاورت دانشگاه افسری امام علی (ع) و در کوچه روحانی‌فرد واقع شده بود. چند روز پیش از آغاز درگیری‌ها، خواب دیدم درختی تنومند در میان انبوهی از درختان، خون می‌گریست. در خواب می‌گریستم و دلم شور اتفاقی شوم را می‌زد؛ تا اینکه آن حادثه رخ داد. روزی که جنگ رمضان آغاز شد و بیت رهبری مورد هدف قرار گرفت، تنها در خانه بودم. موج انفجار، شیشه‌ها را خرد کرد. قلبم به تپش افتاد و صدای جیغ اهالی محله، فضا را پر کرد. صدای سوت ممتد و عجیبی در سرم پیچید که تا همین امروز رهایم نکرده است.

روز بعد، همسایگان آمدند و خبر از لزوم تخلیه دادند؛ چرا که منطقه، هدف حملات بعدی بود. من که نای رفتن به هیچ کجا را نداشتم… اما چند روز بعد، خانواده خواهرزاده‌ام مرا به شمال بردند. در خانه‌ای که بیش از ۲۰ نفر در آن ساکن بودند، روزگار می‌گذراندم. فضا تنگ بود و جمعیت بسیار، برای همین اتاقی کنار خانه آن‌ها کرایه کردم و ۱۲ میلیون تومان برایش هزینه دادم، اما دیری نپایید که به تهران بازگشتم.

پس از تعطیلات نوروز، خواهرزاده‌ام که او نیز خود سالمند است، مرا به هتل هویزه آورد. تا مدت‌ها نمی‌دانستم بر سر خانه‌ام چه آمده؛ تنها گفته بودند شرایط سکونت مهیا نیست. یک‌بار که از خیابان طالقانی مقابل هتل سوار تاکسی شدم، از راننده خواستم مرا به کوچه روحانی‌فرد ببرد. راننده امتناع کرد، اما دو دختر جوان که مسافر همان تاکسی بودند، وساطت کردند و راننده را راضی کردند مرا به خانه برساند.

وقتی رسیدم، خانه ویرانه‌ای بیش نبود؛ وسایل خانه‌ام از بین رفته. من دیگر حتی توان خرید یک یخچال ندارم. البته شهرداری قول تهیه یخچال داده است. به آن‌ها گفته‌ام پس از فوتم، یخچال را به نیازمندی ببخشند تا هرگاه از آن آب خنک می‌خورند، خدا بیامرزی برایم بفرستند. بخشی از واحدهای مجتمع مسکونی ما متعلق به بهزیستی است، اما تأکید می‌کنم که خانه خودم، ملک شخصی من است؛ مراقب باشید که آن را به کسی ندهند.

سلطان‌خانم یادآور می‌شود که این سومین بار است از حملات دشمن جان سالم به در می‌برد؛ دو بار در جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان، و یک‌بار هم در دهه ۶۰، در حادثه بمب‌گذاری مجاهدین خلق در خیابان خیام، آن زمان که خانه‌شان به دادگستری نزدیک بود.

او از تلخی تنهایی‌اش نیز می‌گوید: «از همسر اولم طلاق گرفته بودم. همسر دومم نیز ۹ فرزند داشت و در سال ۱۳۷۳ با هم پیمان بستیم. در سال ۸۸ که او از دنیا رفت، برای اینکه حقوق بازنشستگی‌ام قطع نشود، با او ازدواج رسمی (دائم) نکردم و همین موضوع باعث شد در فقدانش، وضعیت مالی‌ام نابسامان شود و مورد بی‌مهری فرزندان ناتنی قرار گیرم. در جوانی در صنعت داروسازی کار می‌کردم و بازنشسته هستم. گاه برای گذران زندگی، اسکاج و لیف می‌بافتم یا جوراب زنانه می‌فروختم. حالا، تمام آنچه را که با رنج و مشقت یک عمر جمع کرده بودم، در آتش موشک‌ها از بین رفته است.

دو مسافر در ایستگاه ناگزیر

با نزدیک شدن به وقت ناهار، خانم «صدیقه قدبگلویی» نیز به جمع ما می‌پیوندد؛ هم‌اتاقی سلطان‌خانم که سرنوشتش، گره‌خورده با تنهایی و بی‌مهری‌های روزگار.  سلطان می‌گوید چون آهسته آهسته ناهار می خورد و از طرفی هم طول می کشد که از لابی به ناهار خوری برسد ترجیح می‌دهد این جمع سه نفری را ترک کند و من با صدیقه خانم هم اتاقی سلطان خانم هم صحبت شوم.

احساس کردم این دو نفر هرچند هم اتاقی هستند و ابتدا گوش شنوای خوبی برای هم بوده‌اند ولی هر کدام با گذر زمان دل خسته شده‌اند و روایت هایشان انگار برای هم تکراری شده است.

ماجرای عجیب دو زن ۹۰ ساله در بیم و امید روزهای جنگ / روزگار سلطان در هتل

صدیقه که متولد ۱۳۲۴ است، از اراک برخاسته اما سال‌هاست در تهران زیسته. زندگی او، قصه‌ای از فراق و خیانت است. همسرش از دنیا رفته و تنها دخترش، سی سال پیش ایران را به مقصد آلمان ترک کرده و از آن زمان تاکنون، هیچ نشانی از او در زندگی صدیقه خانم باقی نمانده است. او که تک‌فرزند خانواده‌اش بوده، سال‌ها در جوانی شاغل بوده و پس از آن، تمام عمر را به خانه‌داری گذرانده است؛ البته تا پیش از آن شب شوم که موشک، سقف خانه‌اش را بر سر خاطراتش آوار کرد.

صدیقه خانم، آنچه را که بر او گذشته، با بغضی فروخورده چنین روایت می‌کند:

«ساکن مجتمعی هفده‌واحدی در سیدخندان بودم، در طبقه دوم. آن شبی که موشک به ساختمان ما اصابت کرد، خوشبختانه در خانه نبودم؛ یکی از دوستان قدیمی‌ام مرا به شام دعوت کرده بود. همان شب بود که یکی از اقوام دور تماس گرفت و خبر داد که خانه‌ام هدف موشک قرار گرفته است.

او این رهایی از مرگ را دومین معجزه زندگی‌اش می‌داند و می گوید: پیش از این، به کرونای شدیدی مبتلا شدم و ریه‌هایم به شدت درگیر شد؛ اما گویی هنوز عمرم به دنیا باقی بود.

سایه این حادثه اما برای صدیقه خانم، سنگین‌تر از یک ویرانی فیزیکی است؛ او دردی قدیمی‌تر دارد و بیان می کند: سخن زمانی که بیماری‌ام شدت گرفته بود، تصمیم گرفتم وصیت کنم که پس از فوتم، خانه‌ام را به ایتام و نیازمندان ببخشند. اما دختری که پیش‌تر با او آشنا شده بودم و او را پناه داده بودم، از احساسات من سوءاستفاده کرد. او با فریب و با کمک آشنایی در یکی از دفاتر اسناد رسمی، بخشی از خانه‌ام را به نام خود زد. شکایت کرده‌ام، اما تا امروز راه به جایی نبرده است. حالا هم که خانه موشک خورده و وسایلم نابود شده، در شرایطی بسیار سخت و غریب گرفتار شده‌ام.

او که چشم‌انتظار حمایت‌های مسئولان است، می‌گوید: شهرداری تهران در این مدت برای ما سنگ تمام گذاشته است؛ از تهیه دارو گرفته تا معرفی پزشک و رسیدگی به امور روزمره، همه جوره همراهمان بوده‌اند. اما درخواست قلبی‌ام این است که برای بازسازی خانه‌ام اقدام کنند؛ می‌خواهم به زندگی مستقل و سکونتی که در خانه خودم داشتم، بازگردم.

ماجرای عجیب دو زن ۹۰ ساله در بیم و امید روزهای جنگ / روزگار سلطان در هتل

حالا سلطان و صدیقه، در اتاق کوچک هتل هویزه، در کنار هم لنگر انداخته‌اند. این هم‌اتاقی‌شدن، تقارنی ناگزیر از جنس تقدیر است. اگرچه از همان روزهای نخستین اسکان، دوستی عمیقی میانشان جوانه زده، اما سقف کوتاه و محدودیت‌های محیط هتل، در کنار دردهای کهنه‌ای که هرکدام بر دوش دارند، گاه این پیوند را دچار سایه‌روشن می‌کند.

تنش‌های کوچک روزمره، تنها صدای بلند اعتراض روح‌های بی‌قراری است که هنوز با طعم گس دوری از خانه کنار نیامده‌اند. آن‌ها در این اتاق، میان یادگارهای تلخ گذشته و چشم‌انداز مبهم آینده، به تنهایی‌های یکدیگر تکیه کرده‌اند؛ دو زن که حالا بخشی از یکدیگر شده‌اند؛ هم‌زبانانی در سکوت جنگ، که در هر سرفه‌ یا نگاهی، دردی مشترک را زمزمه می‌کنند.

آن‌ها شاید در این هتل، فقط منتظر بازسازی خانه‌هایشان باشند، اما در حقیقت، هر دو در انتظار بازگشت به خویشتن قبل از آن انفجارها هستند؛ روزگاری که برای سلطان با اسکاج‌بافی و برای صدیقه با آرامش خانه‌داری، معنا می‌یافت و حالا، تنها در خاطراتشان زنده مانده است.